آقای علی

ادامه نوشته

دیوانه ای چونون

در حافظه ام باد وزان است...

در سابقه ام یار نهان است...

یاااااااااا هااااااا هااااااا هاااااا هاهاههه هااااااا

هوااااااار

ی سکوت هایی هستن که.. 

آپ روز!

مدتی که آپدیت نکنی و مطلبی ننویسی

گویی تاریخ انقضای نوشته های پیشینت فرا میرسند...

خواهد برد...

 

موج خروشان مرگ آمده است و جمله جمله ی ما را آرزوهایمان را چه بگویم؟ همه و همه را و حتی همین جمله را... خواهد برد 

بزرگ شو

میخواهی کارهای بزرگ انجام بدهی؟

بزرگ شو!

زنده ام هنوز!

فاپی!

گاهی از میان تمامی دوستانت، خویشاوندانت و حتی عزیزانت

یک "کنیز" وفاداری و صداقتش از همه نسبت به تو بیشتر است!...

و زلالی چشمانش از حقیقت سیراب است و این را میتوان از کیلومتر ها فاصله فهمید...

براستی گردنکشان و ستمکاران و سیه بختان روزگار کدامیشان کنیز و برده بوده اند؟!

چرا همیشه باید قهرمانان داستان ها را ستود؟ که در نبود اینان قهرمانی نبود!

اصلا براستی کدام قهرمان؟ قهرمان از نظر من و شما؟!

حرفم این است، گاهی "گاهی" باید در حضور این بردگان خموش شد و زانو زد...

و اندکی درس آزادی گرفت...

این بار فقط شما بگویید...

منِ بی همتا...

هر چه فکر میکنم

میبینم این من، من نیستم!

من معجونی از شهوت پدر، عطوفت مادر، حیله گری یک دوستم...

من آتشی از نگاه 1 رهگذرم...

من تکه تکه شده ام... که این تکه تکه شده نیز من نیستم...

من امروز نقابی به چهره زده ام به وسعت تمامی هرزگی ها، پاکی ها

و هر آنچه به بودن آغشته است...

هر چه فکر میکنم، من، من نیستم!

میفهمی چه میگویم یا بسوزانمت؟!

که همین سوزاندن من و سوخته شدن تو هم از ما نیست...

منی که میسوزانم سوزاندن تبارم است و تویی که میسوزی سوختن تبارت...

پ.ن:

یکی از بچه های آشنایان خیلی ترسو و بزدل هستش، من ترسو بودن اون رو

تقصیر خودش نمیدونم چون پدرش دقیقا همین ویژگی هارو داره

و اون بچه زاده شده ی همین پدر هستش...

راستی اون بچه یک ویژگی دیگه داره که خیلی خسیسه! پیگیر که شدم 

فهمیدم دوستانی داره که بسیار خسیس هستن...

وقتش نیست باهم بر علیه هرآنچه که بهمون القاع شده انقلاب کنیم؟

پیشاپیش ش آ ش ی د م به کامنت های غیر مرتبط